ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

23

قصص الانبياء ( فارسى )

آن موضع را « 1 » عرفات خوانند . پس آنجا بيستادند و جبريل ايشانرا بياموخت تا دعا كردند . پس بفرمود تا كعبه بنا كردند و آن مناسكها و طوافها بجاى آوردند . آنگاه آدم گفت اى بار خداى ، قد اتمّ نسكى و ما امرتنى و ايش « 2 » تأمرنى ؟ جبريل آمد عليه السلام كه حق تعالى همىگويد حاجت خواه . آدم گفت ، اللهم اغفر لى و لا ولادى من بعدى . حق تعالى گفت يا آدم اگر از تو زلّت آمد در بهشت نيامرزيدم تا در دنيا هركه از فرزندان تو به من بگرود و شرك نيارد بيامرزم او را . آنگاه آدم درخواست از حق سبحانه و تعالى تا دستورى دهدش تا بسر نديب رود كه آن جاى با نعمت است و مكّه جاى خشكست . دستوريش داد تا برود بسر نديب . پس بناليد از گرسنگى و برهنگى . ملك تعالى جبريل را بفرستاد تا آدم را بگويد كه كشت كن كه آن باشد « 3 » كه تو ديدى و به آسانى همى خوردى . پس گندم و جو و پنبه همى گرد آوردندش ، و جبريل آدم را عليه السّلام بياموخت تا زمين كشت كرد و يوغ بر گردن خويش نهاد . و گويند دوازده « 4 » سال رنج بكشيد تا حق تعالى جفتى گاوش بداد . و در قصّه چنين آمده است كه بيك روز كشت برآمد ] b 01 [ و خشك شد ، ديگر روز بدرويد ، سيم روز بكوفت ، و چهارم روز برگرفت و پاك كرد ، و پنجم روز آس كرد و ششم روز بپخت ، و هفتم روز بخورد . و چنين گويند چون كشت برآمد آدم جبريل را گفت خورم ؟ گفت وقت نيست . چون خشك شد گفت خورم ؟ گفت وقت نيست ، « 5 » تا بكوبى و پاك كنى . چون همه بكرد ، گفت خوارم « 6 » ؟ گفت نه ، تا آس كنى . دو سنگ ساختند و آدم

--> ( 1 ) - كه اكنون او را ( 2 ) - در هر دو نسخه ، و مخفف « اى شىء » است ( 3 ) - كه آن شد ( 4 ) - كه دوانزده ( 5 ) - گفت نه ( 6 ) - بخورم